|
گفته بودی از سفر که بیایم شاخه های گل برایت خواهم آورد از جنس همان شقایقی که به رنگ پاکی چشمان ساده ات است .
رفتی و با رفتنت رنگ شقایق هاوپاکی آن چشمان پاک از یادم رفت .شاید اگر بیایی آن شاخه های گل دیگر رنگ پاکی نداشته باشد و فقط شاخه ای باشند با چند گلبرگ که هر گلبرگی شکایت از ان چشمان ساده و دلهایی داشته باشند که روزگاری پاکی و نجابتی داشتند و امروز آن را گم کرده اند و دیگر در پِیَش نیستند .شکایت از آن دارند که روزی دلها گلستانی بوداز شقایقها،از ان همه زیبایی،و امروز خشکیده اند و دیگر جایی برای یک شاخه تنها هم ندارند .دوست دارم باز گردی و برایم از سفرت قصه بگویی ، میخواهم بدانم سفرت به کجا بود ،برای چه بود و از کجا باز میگردی ؟گمگشته نامی داشتی؟ از پی او چنان شتابان رفتی که حتی خداحافظیت بور شتاب و هراس داشت .رفتنت را چنان غریبانه باور کردم که من هم همانند خودت شتابان میروم اما من گمکرده نامی ندارم و هیچگاه در پی کسی نبودم .میروم شاید روزگاری دگر را بیابم .روزگاری از همان شقایقهای پاک و چشمان ساده .نمیدانم شاید روزگاری باشد که با دشتهایی پر از گلهای عشق و سادگی ،روزگاری باشد برنگ خدا . . . چه زیباست آن روزگار . . . شاید هم راهم را گم کنم دوباره . . . دوباره به همین جا باز گردم به همین کوره راهی که همانند منجلابی ست که همه میخواهیم آز ان دور باشیم و هر چه میگریزیم نای رفتن در وجودمان نیست .میخواهم به هر کجا رسیدم که بوی تو را زیبا تر از شقایق حس کردم بمانم و با همان احساس برای تو بهشتی بسازم که تو آن را با آوردن شاخه های شقایق به من نوید داده بودی .خانه ای بسازم که پنجره های آفتاب باشند.و برای بازگشت تو از خانه ام تا همان شهر خدا برایت گلفشانی کنم و تا به خانه رسیدنت را مناجاتی از جنس روشن بلورهای بغض دل رنجیده ام را برایت باز گو کنم .رفتنت پراز کابوس بود و بس ، آمدنت را همان هراسی را دارم که تو برای رفتنت داشتی و این هراس برایم زیباست . پس آمدنت مبارک باد و دیگر از پی سفر کردن بجایی نرو که من چنان هراسان باشم و گریان .
((( برای تو بابایی ))) |